#بغض_محیا_پارت_254
با ندیدن دانیال و نعیم نفس راحتی کشیدم...
وچادر را محمکم تر روي سرم گرفتم...
اما مگر مهار کردن آن همه موي پریشان از زیر چادر شدنی بود؟!...
لبم را گاز گرفتم...
و مثل احمق ها همینطور زل زدم به جمعیتی که اگر اشتباه نکنم ،نگاهشان منتظر بود...
آخر عمه جان صدایش در آمد بالاخره...
- محیا؟!...
مادر منتظریما...
چی شد؟!...
من انگار زبانم بند آمده بوداز شادي...
و اخم هاي امیرعباس و پوزخند هدي بروند به درك...
که مینا جاي من داد زد...
- واي خاله...
باورت نمی شه...
صدو سی و پنج...
و دیدم لبخند ته دل تک تک عزیزانم...
وخداروشکر زیر لبی آقا جون را...
به سمتم عصا زد...
ومن قدمی برداشتم به سمت حامی روزهاي سختم...
در آغوشش جاي گرفتم...
و مهر بوسه اش روي پیشانی ام عجیب دلچسبم بود...
- خدارو شکر دختر قهرنانم...
و این نجواي آرام زیر لبی شیرین تر ازآن بود که بتوانم حتی تصورش کنم...
میدانستم از دستم عصبانی است آقا جونی که به حجاب اهمیت میداد بیشتر از هر چیز...
و چقدر درکش بالا بود که نمی خواست خوشحالی ام را خراب کند...
از آقاجون جدا شدم...
و در میان حلقه ي آغوش مادر و عمه و زن عموها قرار گرفتم...
romangram.com | @romangram_com