#بغض_محیا_پارت_253

- صدو سی وپنج محیا...

و من تمام تنم انگار منقبض شد...

و تنها عدد صدوسی و پنج در ذهنم تکرار میشد...

به نظرم در آن لحظه زیباترین عدد دنیا بود این عدد لعنتی...

مینا جدا شد...

- محیا؟...

خوبی؟...

میدونی صدو سی و پنج تو کنکور ریاضی یعنی چی؟ مشتش را تکان داد...

..

-yes لبخند زدم...

- تو چی؟!...

لبش را گاز گرفت و خندید...

- باورت نمی شه چهارصد...

و این بار من بودم که در آغوشش پریدم وجیغ کشیدم...

با احساس چیزي روي سرم به سمت ساحل برگشتم...

و تازه یادم افتاد...

موهاي پریشانی که تا کمرم می رسید...

رها بود اطرافم بی هیچ پوششی...

حالا می فهمم نگاه متعجب مینا را...

متعجب به سمت ساحل نگاه کردم که سعی درقورت دادن خنده اش داشت...

و با ابرو به پشت سرم اشاره کرد...

برگشتم وبا کل خانواده که متعجب مرا نگاه میکردند...

رو به رو شدم...

حتی آقاجون هم با همان عصایش چشم دوخته بود به من...

و نگاهم چرخید روي امیر عباسی که با اخم وحشتناکی خیره ام بود...

و میدانستم این باردلیلش را...

و پوزخند هدي عجیب روي مغزم بود...


romangram.com | @romangram_com