#بغض_محیا_پارت_252
حس سبکی خاص...
اما کمی رفتار آقاجون عجیب نبود؟!...
چادرم را از سر کشیدم...
و خودم راروي تخت ولو کردم...
وخودم را به دست خواب سپردم...
نمی دانم اثر دارو بود یا وجدان آسوده ام...
اما خواب راحتی بود...
خیلی راحت...
چند روزي هم گذشت...
نوبت رسید به اعلام نتایج کنکور...
بر عکس روز کنکور اصلا نتونستم بخوابم...
و دهانم از شدت استرس خشک شده بود...
به خاطر بی جرئتی ام قرار شد مینا نتایج را بگیرد و به خانه ما بیاید...
ومن اینقدر کف دستانم را بهم مالیده بودم و طول و عرض اتاق را طی کرده بودم،کف پاهایم گزگز میکرد...
با صداي زنگ درمثل تیر از چله رها شده به سمت در دویدم...
و حتی وقت نکردم به اهالی داخل آشپزخانه سلام بدهم...
با آخرین سرعت در را باز کردم...
و اولین چیز چشمان هیجان زده ي مینا به وجدم آورد...
نگاه پر سئوالم را به مینادوختم...
و انگار نگاه مینا رنگ تعجب گرفته بود...
ومن خسته از این بازي مسخره نگاه ها...
- مینا چی شد؟!...
مینا خودش را داخل حیاط جا دادو دررا پشت سرش بست...
لبش را انگارفشار میداد...
تکانش دادم...
- دختر با توام،نتیجه؟!...
در آغوشم پریدو با جیغ گفت...
romangram.com | @romangram_com