#بغض_محیا_پارت_251
- آقا جون...
باید یه چیزي رو بدونید...
اخم آقاجون در هم رفت...
- چیزي مونده که من باید بگم...
اشکم چکید...
رسوا کردن خودم آسان نبود...
- آقاجون...
من...
من مسئول اتفاق بین خودم و امیر عباسم...
نگاه پر گلایه ي آقاجون در آن لحظه،انگار صد بار جانم را گرفت...
از شرم می خواستم در زمین فرو روم...
آقاجون سرش را پایین انداخت...
و زهرخندي زد...
- انگار پسرمون خیلی جونمرد از آب درومد...
و من با تعجب به این آرامش آقاجون خیره شدم...
- برو دخترم برو...
وسري تکان داد...
از شرم حتی روي چشم گفتن هم نداشتم...
راه بیرون را در پیش گرفتم...
که صداي آقا جون سرجایم میخکوبم کرد...
- محیا؟!...
به سمتش برگشتم ولی با همون سر افکنده...
خندید...
- شجاعتت قابل تحسینه دخترم...
لبم را گاز گرفتم و با سرعت بیشتري در اتاقم چپیدم...
در را پشت سرم بستم و نفس آسوده اي کشیدم...
حس آسودگی تمام وجودم را پر کرده بود...
romangram.com | @romangram_com