#بغض_محیا_پارت_250
اشک لغزید از چشمم...
و از دید آقاجون پنهان نماند...
به سمت اتاقش رفت...
- دخترم محیا بیا کارت دارم...
سرم را پایین انداختم و به اتاق آقاجون رفتم...
روبه رویش نشستم و دست در هم گره کردم...
شاید هنوز زود بود براي بازگو کردن خواسته ام...
- دخترم...
خوبی؟!...
نم چشمانت چی میگه؟!...
لبم را گاز گرفتم...
لعنتی طعم لبهایش را می داد...
بغضم را قورت دادم...
- آقاجون...
می خوام خلاص شم...
عذابش خیلی زیاده و...
بغضم ترکید...
همان بغض کهنه کنج گلویم...
آقاجون از جا بلند شد...
در آغوشم گرفت...
آغوش پر مهر و پر از امنیت...
- تمومش می کنیم دخترم...
باهم تمومش می کنیم...
صبور باش...
از آغوش آقاجون جدا شدم...
دیگر وقت آن رسیده بودکه حقیقت هم فاش شود...
چشمان اشکبارم را به آقاجون دوختم...
romangram.com | @romangram_com