#بغض_محیا_پارت_249

دوباره به روبه رو خیره شد...

و آرام تر از معمول گفت...

- زبون دراز...

ومن دوباره با شدت به سمتش برگشتم و چپکی نگاهش کردم...

خندید بدون اینکه نگاهم کند...

منهم چیزي نگفتم...

و نمیدانستم چرا مسیر کش آمده برایم...

به خانه رسیدیم...

همه چشم به راه و نگران منتظرمان بودند...

و این را از نگاهشان میخواندم...

مادر به سمتم آمد و با نگرانی دستم را وارسی کرد...

و ناگهانی در آغوشم کشید...

و من شوك زده بود از حرکت نادر مادر...

یادم نمی آمد آخرین بار کی در آغوشش جا گرفتم...

خودم را به دست حس زیبایم سپردم...

و حسابی در آغوش مادر لبخند زدن را تمرین کردم...

که صداي آقاجون مرا به خود آورد...

- خدارو شکر که خوبی دخترم...

اي کاش حواستو بیشتر جمع کنی...

عمه اسپند به دست از آشپزخانه آمد...

-نه بابا جون دخترم و چشم زدن...

و اسپند را دور سرم گرداند...

و امیر عباس هم پنجاه تومانی داخل سینی اسپند گذاشت براي صدقه...

و پوزخند من پر رنگ شد...

خودش سایه شوم بود روي سرم آنوقت...

نگاهی خشمگین روي پوزخندم زد وبه سمت اتاقش رفت...

همینکه تا الان ناز دانه ي دلخورش را تنها گذاشته بود هم جاي تعجب داشت...


romangram.com | @romangram_com