#بغض_محیا_پارت_248
- شما...
وزل زدم به صورتش...
کمی صورتش را نزدیک کرد...
ومن اشتباه میدیدم لبخند را ته چهره اش؟!...
ابرویش را بالا داد...
- من چی؟!...
چشم غره اي رفتم...
پرروتر از این حرفا بود...
به بیرون خیره شدم...
- یادمه قسم خوردید نزدیک من نشید...
همانطور که به روبرویش خیره شده بود گفت...
- آره...
اما لبات از اون زاویه خیلی خوردنی بود خدایی...
و چشمانم گرد شد...
از بی حیایی اش...
اوواقعا همان پسر عمه عبوس من بود؟!...
پشتم عرق کرده بود از شرم...
از پنجره به بیرون زل زدم...
یعنی با این بی حیا بودنش اجازه ي حرکت دیگري را به من نداد...
صدایش را دوباره شنیدم...
- در ضمن بار آخرت باشه صدات روي من بلند میشه...
و من لب فشردم تا پاسخش را ندهم...
مردك دیوانه و بی حیا را...
- اینبار نمی خواستم حال خوب اون شام خوشمزه اي که بهم دادي رو خراب کنم و...
نا خودآگاه با شدت به سمتش برگشتم...
وچشمکی زد...
و من لب گاز گرفتم...
romangram.com | @romangram_com