#بغض_محیا_پارت_247

و با قدمهاي محکم بیرون رفتم...

همان بیرون منتظر بود...

اخم در هم کشیدم...

بی توجه به سمت در بیمارستان رفتم...

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که...

دستش روي پشتم قرار گرفت...

و این حرکتش باعث شد تمام عضلات تنم منقبض شود...

دندان روي هم ساییدم تا چیزي نگوییم به مردك پروي کنار دستم...

آرام سرش را به سمتم خم کرد...

- یه زن خوب همراه شوهرش راه میره نه بیست متر جلوتر...

تمام حرصم را در کلامم ریختم...

- هه،زن خوب...

و زبانم را دوختم، تا نگویم هر که لایقش بود...

مردك هوس باز...

و آیا هوس باز گفتن به امیر عباس کمی بی انصافی نبود؟!...

در را برایم باز کرد...

ومن با خودم فکر کردم...

او این روزها زیادي متشخص نشده؟...

سوار شدم و چپکی وبا شک نگاهش کردم تا سوار شد...

همین که سوار شد انگار منهم منفجر شدم...

کمی تن صدایم را بالا بردم...

- صد بار گفتم دستتون بهم نخوره اونوقت شما...

.

لبم را سفت کردم...

سخت بود انگاربرایم بازگو کردن رفتارش...

حرصم گرفته بود...

ادامه دادم...


romangram.com | @romangram_com