#بغض_محیا_پارت_246

میدانستم روي اعصابش میروم با دوري کردن...

چند لحظه طول کشید تا همان پرستار خوشرو بیایید...

البته اینبار بهمراه امیر عباسی که بی تفاوت به سرمم خیره شده بود...

پرستار سرم را کشید و پنبه اي که رویش فشار داد عجیب درد داشت...

لبم را گاز گرفتم از درد، اما به روي خودم نیاوردم...

از جا بلند شدم به زحمت و کفش هایم راپوشیدم...

بی توجه به او به سمت در رفتم...

حس میکردم قدم هاي تندش را که به سمتم می آمد...

دست هایمان همزمان روي دستگیره در فرود آمد...

نگاهم کشیده شد به سمتش...

و این قد بلند لعنتی اش مجبورم کرد سرم را بلند کنم...

نگاهش گره خورد به نگاهم...

نمی دانم معنی این چشم هاچه بود...

فقط می دانستم نگاهش خاص بود...

نه مثل همیشه...

به صدم ثانیه هم نرسید که دستش پشت سرم قرار گرفت...

ولبانش روي لبهایم فرود آمد...

آنقدر سریع لبم را بوسید و جدا شد که ...

حتی قدرت عکس العمل نشان دادن را هم از من گرفت...

فقط باچشمان وق زده ام برایش خط و نشان میکشیدم...

گوشه ي لبش را پاك کرد...

- چادرت روي تخته بپوش بیا...

و من هنوز مات پروئیش بودم...

و نمی دانم این همان امیر عباسی بودکه براي نخواستنم عجیب جنگیده بود...

و حالا...

او را چه شده بود؟!...

چادر را با شدت به سرم کشیدم...


romangram.com | @romangram_com