#بغض_محیا_پارت_245

- سلام به روي ماهت خانوم...

لبخندي زدم به مهربانیش...

دستم را بالا بردم...

- چی شد؟...

خندید...

- شما یه کم ضعیف تشریف داشتی و بیهوش شدي...

زخمت عمیق بود،چندتایی بخیه زدیم...

کارمو بکنم میگم شوهرت بیاد...

بیچاره نگرانت بود خیلی...

پوزخندي زدم...

نگرانی انیر عباس،انهم براي من؟!...

خنده دارترین جمله ي عالم بود...

سرمم را چک کرد و چیزهایی داخل بردش نوشت و بیرون رفت...

منهم نفس عمیقی کشیدم و به بیرون خیره شدم...

صداي در آمد،میدانستم اون داخل شده...

بالاي سرم آمد...

دستی روي پیشانیم کشید...

- خوبی؟!...

سرم را کج کردم تا دستش را بردارد...

- بهترم...

ممنون...

دستی داخل موهاي پر پشتش کشید...

کلافگی از تک تک اعضاي چهره اش مشخص بود...

سرمم داشت قطره هاي آخر را می چکاند...

امیر عباس نگاهی انداخت...

- میرم به دکتر بگم بیاد سرمتو بکشه...

پوفی کشیدم و منتظر شدم...


romangram.com | @romangram_com