#بغض_محیا_پارت_244

عجیب بود...

دنبال ناز دانه اش براي دلجویی نرفته بود؟!...

عمه هول شده بود...

با دیدن دستم به سمتم آمد و دستم را از دست مادر بیرون کشید...

نگاه شماتت باري به صورتم انداخت...

تقریبا تمام تنم خونی شده بود...

- بلند شو بریم دکتر بی حال شده بودم و ناي حرف زدن نداشتم...

- نه...

می خوام لباسمو عوض کنم کثیفه...

و از جا بلند شدم که چشمانم سیاهی رفت و نزدیک بود زمین بخورم که در آغوشش جاي گرفتم...رو به مادر کرد...

زن دایی لطفا یه پارچه بدید از مچ دستشو ببندم...

دستم را بست و تکیه ام را به خودش داد...

به سمت ماشین رفتیم و من حتی ناي حرف زدن نداشتم...

چند قدم که رفتم انگار ناي راه رفتن هم نداشتم و زانویم خم شد...

چادرم را کیپ کرد روي سرم و از جا بلندم کرد...

و رو به نعیم گفت...

- بیا این درو بازکن نعیم...

به آقا جونم بگو رفتیم بیمارستان...

نعیم سري تکان داد و در را باز کرد...

در حیاط هم ...

و من در خلسه بودم انگار و چیز دیگري نفهمیدم...

چشم باز کردم...

و نگاهم روي قطره هاي تندي که از سرم می چکید ثابت ماند...

در باز شد و پرستاري وارد شد...

نگاهی به دست باند پیچی شدم انداختم...

- سلام...

لبخندي زد...


romangram.com | @romangram_com