#بغض_محیا_پارت_243
ما کی تو خانوادمون از این لوس بازیا و مدل حرف زدنا داشتیم؟!...
تو خودت بگو مژگان کی داشتیم؟!...
به خدا سر خرید عقد یه جوري به من و ساحل نگاه میکرد انگار اضافی هستیم...
نمی دونم امیر عباس چی تو این بی تربیت دیده آخه...
مادر اخمی کرد و دست عمه را نوازش داد...
- صلوات بفرست مرجان...
غیبت کردن در شأن تو نیست...
عمه سري تکان داد - ..راست میگی مژگان...
اما چه کنم...
فکرو خیال این پسرو زندگیش منو از خودم بیرون آورده...
آخه یکی بگه پسره ي احمق زن به این خوبی داري...
این ادابازیا واسه چیه؟...
لنگه ي باباي خدا بیامرزشه...
سر لج که میافته هیچ کس جلودارش نیست...
اینقدر حواسم به حرف هاي عمه رفت که نفهمیدم چطور دستم را بریدم...
آخی گفتم و چاقو را زمین انداختم...
بدجور هم بریده بود...
خونریزي اش زیاد بود...
عمه با دیدنم توي صورتش زد...
- خاك تو سرم نگاه انقدر حرف زیادي زدم، حواس این دخترم پرت کردم...
مادر دستم را گرفت...
و رنگش پریده بود با دیدن شدت خونریزي دستم...
ومن هم از درد نفسم بند آمده بود...
عمه امیر عباس را صدا کرد...
- امیرعباس...
امیر عباس...
چند لحظه تا آمدنش طول کشید...
romangram.com | @romangram_com