#بغض_محیا_پارت_242
لبخندي زدم...
- ممنون آقاجون،خیلی ممنون...
و صداي مسخره هدي باز هم روي اعصابم خط انداخت...
- والا همچین کادویی گرفتی باید پاي آقاجونم ماچ کنی...
حتی نگاهش هم نکردم...
ارزشش را نداشت...
آقاجون تسبیحش را در دست چرخاند...
- دخترم از شوهرتم تشکر کن،نصف اون ماشینو شوهرت خریده...
وپیشنهاد اوبوداون دویست و ششی که برایت خریده بود رو عوض کنیم و اینو بخریم...
لبم را گاز گرفتم او خریده بود؟!...
اصلا نمی خواستم چیزي برایم بخرد ..و زیر دینش باشم حالا که قصد ماندن هم نداشتم...
سرم را پایین انداختم و از لبخندچند لحظه پیش خبري نبود اصلا...
- ممنون پسر عمه...
سري تکان داد ...
واوهم انگار مثل همیشه اخم در هم کشیده بود...
و دیدم هدي از کنارش بلند شد و با دو به شدت بالا رفت...
شانه اي بالا انداختم بی تفاوت ...
و به سمت آشپزخانه رفتم...
ومادر وعمه هم طبق معمول در آشپزخانه بودند...
کنار دست عمه رفتم...
و چاقو ي گوجه اي را که خورد میکرد را از دستش گرفتم...
او هم معلوم بود انگار کلافه است...
مادر کنارش رفت...
- ول کن مرجان جون...
خودتو حرص بدي درست میشه؟!...
عمه نفس عمیقی کشید...
- به خدا من نمی دونم امیر عباس چرا اینجوري میکنه...
romangram.com | @romangram_com