#بغض_محیا_پارت_241

زبانم بند آمده بود اصلا...

بی اختیار خودم را در آغوش آقا جون پرت کردم...

و گونه اش را بوسیدم...

در آغوشم گرفت...

- جلوي در پارکه میتونی بري ببینی...

و حتی به صداي کف زدن اهل خانه هم توجه نکردم...

خودم را به بیرون پرتاب کردم...

والبته نگارو نعیم ودریا به همراه ساحل هم به دنبالم بیرون دویدند...

چشمم خوردبه فولکس زیباي سفید رنگی ...

یعنی همین بود؟...

با دستان لرزان دکمه ي باز شدن در را زدم...

و چراغهاي همان ماشین چشمک زد...

وبا جیغ بالا پریدم...

و در آغوش نگار و دریا و ساحل جا گرفتم...

نعیم هم با ذوق به ماشین عروسکم خیره شده بود...

- مبارکت باشه محیا...

لیاقتشو داري دختر عمو...

سري برایش تکان دادم...

که صدایش نگذاشت تشکر کنم از نعیم...

چرا بیرون آمده بود...

اخمشم در هم بود مثل همیشه...

- بیایید تو اونجوري دم در جیغ و داد نکنید...

به سمت خانه رفتیم...

و لعنت فرستادم به غیرت مسخره اش که همیشه ذوقم را کور میکرد...

به داخل رفتیم ...

و آمدم بازهم از آقاجون تشکر کنم...

همچین ماشینی والا براي من تازه وارد زیادي بود...


romangram.com | @romangram_com