#بغض_محیا_پارت_240

وتند تند نفس عمیق کشیدم...

تا این چشمهاي لعنتی که پرآب شده بود بارانی نشود...

دستی پشتم قرار گرفت...

برگشتم...

ساحل بود...

نتوانستم طاقت بیارم و خودم را در آغوشش پرت کردم...

ارام در گوشش لب زدم...

- ساحل من کی اینقدر خوار و خفیف شدم...

- ششش این حرف و نزن دختر...

خودت میدونی با این حرفها فقط خودشو کوچیک میکنه...

نفس عمیقی کشیدم...

و چقدر دلم میخواست نفسی که پایین رفت بالا نیایید دیگر...

اما متاسفانه سگ جون بودم و نمی مردم...

به قول مینا فقط قوي تر میشدم...

از آغوش ساحل بیرون آمدم و از آشپزخانه هم...

قصد رفتن به اتاقم را داشتم که صداي آ قا جون متوقفم کرد...

- دخترم بیا بشن کنارم کارت دارم بابا...

سري تکان دادم و کنار آقا جون نشستم...

جعبه ي کوچکی از جیبش در اورد...

و جلویم گذاشت...

- قابلتو نداره دخترم...

خیلی وقته مال توئه...

منتظر بودم گواهینامه بگیري...

از تصور اینکه درون آن جعبه کوچک چه بود هم قلبم تند می کوبید...

آرام جعبه را برداشتم...

ریموت کوچکی داخلش بود...

با دهان باز به آ قا جون خیره شدم...


romangram.com | @romangram_com