#بغض_محیا_پارت_239
- مبارك باشه خانوم...
لبخند زورکی به رویش زدم...
- ممنون پسر عمه...
و اخمش بطور محسوسی در هم رفت...
و حتی جلوي زنش هم رعایت نمیکرد...
از کنارش گذشته و به هدي تعارف کردم...
- همیشه به شادي محیا جون...
گرچه من جاي تو بودم الان گوشه ي اتاق خون گریه میکردم...
اما ماشالا خوب روحیه اي داري والا...
لبخندم را قطع نکردم و همانطور با آرامش گفتم...
- خب خدارو شکر که لباي شما میخنده و جاي من نیستی...
ابرویی بالا داد و غلیظ گفت...
- خدارو شکر جو اینقدر سنگین بود که نفس کشیدن هم سخت بود درش...
و میدانستم تنها خودم میتوانم این جو را از بین ببرم...
و خوش شانسیم این بود که نفر بعدي نعیم بود...
لبخند عمیقی زدم و رو به نعیم کردم...
- خوب آقا نعیم اسباب مسخره کردن شما هم فراهم شد...
خندید...
- این حرفها چیه شما شوماخر خاندانی...
اصلا من غلط بکنم...
و دستش را لرزان کرد و با اداي ترس ولرز شیرینی برداشت...
و خنده همه را بلند کرده بود...
واین نشان میداد موفق بودم در تغییرات جو سنگین...
و به این فکر کردم که من خیلی پوست کلفت نبودم؟!...
به آخرین نفر هم تعرف کردم و خودم را داخل آشپزخانه پرت کردم...
تا بغضم جلوي همه نشکند...
جعبه ي شیرینی را روي میز گذاشتم و دستانم را ستون تنم کردم...
romangram.com | @romangram_com