#بغض_محیا_پارت_238

اخمی کرد...

- پس چی دو ساعت تو این گرما علاف خانوم بودما...

خندیدم و به شوخی گفتم...

- وظیفت بود...

چپکی نگاهم کرد و هولم داد...

- یالا نهار،برو گشنمه...

و رفتیم نهار زوري را به مینا دادم والحق که چسبید و خوشمزه بود...

سوار ماشین شدیم و به سمت خانه رفتیم...

و جعبه اي شیرینی گرفتم سر راه براي خانواده ام...

به خانه که رسیدم دیگر شب شده بود و هوا تاریک بود...

- مینا بیا بریم خونه...

- نه عشقم برم دیگه...

وگونه ام را بوسید...

- میبینمت...

راستی پس فردا اعلام نتایجه حواست باشه...

ونمی دانست با همین جمله ساده دلم را زیرو رو کرد...

سري تکان دادم و پیاده شدم...

همه داخل پذیرایی بودند و به استثنا همیشه امیر عباس و زنش هم بودند...

سلام بلندي کردم و جواب گرفتم...

و همان دم شیرینی را باز کردم و گل لبخندم را بیشتر شکفتم...

میخواستم صداي قهقه ي خنده ام جلویشان تا آسمان برسد...

شیرینی تعارف کردم اول به آقا جون و پیشانیم را بوسید...

- زنده باشی دخترم،مثل اینکه قبول شدي،ایشالا همیشه موفق باشی...

عمه و مادر هم لبخند زدند و شیرینی خوردند و آرزوي موفقیت کردند...

عمو وزن عمو ها هم و لبخندم هر لحظه عمیق تر میشد...

به امیر عباس رسیدم و تعارفش کرد...

ابرویی بالا انداخت و لبخندي زد...


romangram.com | @romangram_com