#بغض_محیا_پارت_237

- پیاده شید خانم...

- سرهنگ...

کمی مکث کردم...

- قبولی خانم بفرمایید...

و من از شدت خوشحالی لبم را گاز گرفتم تا جیغ نزنم...

باذوق پیاده شدم پریدم بغل مینا...

- وااااي مینا قبول شدم...

مینا قیافه اش رو کج و کوله کرد...

- اي بابا دختر خجالت بکش...

با اون چادرت اینجوري می پري تو بغلم...

لپش را با حالت چندش پاك کرد...

- کثافت خیس خالی شدم...

و من ایشی گفتم و بی ذوقی هم نثارش کردم...

که او با ذوق روي شانه ام کوبید...

- آخ جون شیرینی می دي حالا؟ چپکی نگاهش کردم...

- چشم بااین اخلاق قشنگت...

- خیلی پرویی آیین نامه و شهر رو یه روز قبول شدي شیرینی ام نمی دي؟!...

وبا شیطنت ادامه داد...

- نهار مهمون تو...

پرویی نثارش کردم...

- الان؟!...

ساعت چهار عصر نهار؟!...

هولم داد...



- بله پیتزا داره صدامون میزنه...

هولش دادم...

- بریم تا به تو نهار ندم ولم نمی کنی میدونم...


romangram.com | @romangram_com