#بغض_محیا_پارت_236
البته ساحل هم بود...
میدانستم بیشتر وقت و دلش پیش محسنی است که خدمت سربازي است و دلخوش به تماس هاي چند ثانیه ایش...
خودم زمانی عاشق بودم و حالش را درك میکردم...
و چه خوب که محسن آدم خوبی بود...
سرنوشتش مثل من نمی شد، ساحلی که خواهرم بود...
مینا روي شانه ام زد و ابرویی بالا انداخت...
- اوي الان سرهنگ میاد...
فکر کن نوبتت بشه و اونوقت تو حرکت اول سرهنگ با لگد پرتت می کنه بیرون، یو هاهاها...
چپکی نگاهی کردم...
- زهر عوض دلداریته دیگه؟!...
خندید...
- ما اینیم دیگه خواهر...
سري به نشانه ي تاسف تکان دادم برایش...
و فکر کردم مینا از آن آدم هایی که بودنشان در زندگی هر آدمی لازم بود...
بالاخره نوبت من شد...
و همان نگاه مطمئن مینا دلم را قرص کرد...
سوار شدیم و خوش شانسیم این بود که نفر آخر بودم...
و رد شدن سه نفر جلوتر نشان میداد...
سرهنگ سختگیري گیرم آمده...
پشت فرمان نشستم،بسم ااﷲ گفتم و شروع کردم...
نمی دانم چطور رانندگی کردم و چند تا ضربدر خوردم...
اما تمام عضلاتم درد گرفته بود...
از بس منقبض کرده بودم عضلاتم را...
دستور ایست داد وقتی رسیدیم جلوي آموزشگاه...
ومن ایست کردم...
نگران زل زدم به صورت سرهنگ با پرویی تمام...
و اضطرابم بیش از آن بود که بتوانم به فکر کم رویی و خجالت باشم...
romangram.com | @romangram_com