#بغض_محیا_پارت_235

هق زدم به حال رابطه اي که نفس هاي آخرش را میکشید...

و درست در همین جا دفنش کردیم باهم...

روز ها از پی هم میگذشت...



من سرم به کار خودم بود...

و می دیدم که هر روز شوهرم کسی که ادعاي همسري با من داشت...

کنار دیگري از صبح براي کارهاي عروسیشان با هم بودند...

اما منهم براي خودم کم نمی گذاشتم...

و وقت خودم را با کلاس زبان و رانندگی پر میکردم...

با تصمیمی که گرفته بود هر روز مصمم تر میشدم در عملی کردنش...

عوض شدن لازم بود برایم...

هم براي روح زخمیم و هم براي عوض شدن دید دیگران نسبت به یک زن شکست خورده...

وقتی می دیدم هر روز عروس شدن چه شکلی بود براي دیگري...

ومن گاهی خنده ام میگرفت از مدل عروس شدن خودم...

و گاهی زخم غرورم سرباز میکرد...

و قطره اشکی در خلوتم میریختم...

و میدانستم حسرت خوردن فایده اي ندارد...

میدانستم گذشته را از دست داده ام...

واین حال است که باید بسازم...

و به خودم قول داده بودم بسازمش هر طور شده...

روز امتحان رانندگی بود و من حتی با قبول شدن در امتحان آیین نامه از استرسم کم نشده بود...

انگشت در هم پیچاندم و نگران به هر گروهی که سوارماشین سرهنگ میشدند زل میزدم...

ماشین بعدي نوبت من بود...

و مینا با مسخره بازي هایش نمی گذاشت اصلا تمرکز کنم...

و خودم را آرام کنم...

و می دانستم این همراهی او چقدر ارزش مند است...

درست در جایی که هیچکس کنارم نبودو او شده بود یار غارم...


romangram.com | @romangram_com