#بغض_محیا_پارت_234

نظرت راجع به تجدید خاطره چیه؟!...

تمام عضلاتم منقبض شده بود...

ادامه داد بی آنکه بوسه اي روي لبم بنشاند...

- جسور که میشی جذابتري برام...

همینجوري بمون لطفا خوشم میاد...

دستم روي قفسه سینه اش نشست تا دورش کنم...

دستانش لمس کرد دستانم را...

پایین آورد و من با تمام قدرتم مقاومت کردم...

اما هیکل او زیادي گنده بود در برابرم...

- ششششش ولبم را بوسید...

انگار بوسه اش طعم مرگ داشت برایم...

لبانم را با تمام قدرت روي هم فشار دادم تا اشکم نیاید...

اما قطره اي سمج فرو ریخت دقیقا روي گونه ي اوفرود آمد...

جدا شد...

متعجب نگاه دوخت...

در چشمانش غم عمیقی بود انگار که قلبم لرزید...

همانطور کمی نگاهم کرد...

نمی دانم شاید خیال بود احساس حلقه اشکی در چشمانش...

مشتش کنار صورتم فرود آمد...

با حرص وآرام گفت: لعنتی...

وصداي شکستن ساعت صورتی رنگ روي دیوار در اتاق ناقوس مرگ بود انگار...

مرگ عشق...

مرگ دل...

مرگ رابطه...

بغضم را فرو دادم وبا صداي سهمگین کوبیدن در اشکم فرو ریخت...

همانجا روي زمین فرود آمدم...

هق زدم...


romangram.com | @romangram_com