#بغض_محیا_پارت_233
و من متعجب شدم باز هم...
من از نظر او زیبا بودم؟!...
نمیدانستم...
فاصله گرفتم...
- فلفل نبین چه ریزه...
دستش را یک طرف صورتم گذاشت...
- راست میگی عجیب تیز شدي...
راستی کنکور چه طور بود؟...
نگاهی به دستش کردم ، برنداشت از کنار صورتم...
خدارو شکر خوب بودو فکر نمی کنم زیاد خوشحالتون کنه...
زل زد در چشمانم با همان چشمانی که روزي جان میدادم برایش...
نزدیک تر شد...
- من دشمنت نیستم محیا...
مکث کرد و دست دیگرش را سمت چپ صورتم گذاشت و ...
باز هم چند سانتی نزدیک شد...
و آرام کنار گوشم گفت...
- من شوهرتم...
عصبی شده بودم از نزدیکی بیش از حدش...
اما باز هم خونسردي خود را حفظ کردم و پوزخندي زدم...
- همم شوهر...
چه نسبت عجیبی...
من و شما به هر چی میخوریم جز زن و شوهر...
اخمش در هم رفت...
- عجیب شده برات...
آرام تر گفت...
شاید خاطرات خوبمون یادت رفته...
لبش به لبم چسبیده بود...
romangram.com | @romangram_com