#بغض_محیا_پارت_232
فضا میخواستم...
در که بی در زدن باز شد از جا پریدم و اخم در هم گره کردم از ورود امیرعباس...
مهمان ناخوانده اي که ذهنم عجیب در تلاش بود براي فراموش کردنش...
اما لعنتی همه جا بود...
همه جا...
نگاه خریدارانه اي به اتاق انداخت...
و در حالی که دستش را در جیب شلوار کتانش فرو برده بود...
سعی در آرام کردن اعصاب خودم داشتم...
- شما با سی سال سن هنوزیاد نگرفتید در بزنید پسر عمه؟...
بی تفاوت به حرف همانطورمشغول وارسی اتاق بود...
- امممم دست مامان و زن دایی درد نکنه،اتاق قشنگیه...
چشم غره اي رفتم براي حرفی که بی پاسخ ماند...
چند قدم نزدیک منی که کنار تخت ایستاده بودم آمد...
اما نه آنقدر نزدیک که از نزدیکی اش معذب باشم...
- به شما یاد ندادن به شوهرت پسر عمه نگی،هنوز؟!...
کمی مکث کرد و مثل خودم هنوزراتاکیدي گفت...
ومن شک کردم، او داشت بازي میکرد؟!...
من هم بنظر بازیکن بدي نیامدم...
انگار دلش دوئل میخواست...
دوئل دل...
و من بدجور مهارت پیدا کرده بودم در این بازي مرگ دلها...
نفس عمیق و آرامی کشیدم...
مسلط بودن در مقابل چنین موجودي برایم عجیب سخت بود...
- بازي میکنی پسرعمه؟!...
و پسر عمه اش را تاکیدي گفتم...
پوزخندي زد و قدمی نزدیک آمد...
- براي بازي کردن هنوز کوچولویی خانوم خوشگله...
romangram.com | @romangram_com