#بغض_محیا_پارت_231

اما جوابی نداشتم و اعترافش کمی سخت بود برایم...

که بگویم منتظر بودم تا او صدایم کند...

حتی در محضر وجدان خودم...

انگار غرور زخمیم کمی ترمیم شدن میخواست...

در را باز کرد و پیاده شد...

و آرام اما طوري که بشنوم گفت...

- خوب دلت بوس می خواد بگو این حرکتارو نداره که...

ومن فکر کردم همین الان است که از گوشهایم دود بلند شود...

مردك پرو و از خود راضی ...

چیزي نگفتم اما اعتراضم را با کوبیدن در ماشین خوشگلش نشان دادم...

قدم تند کردم وخدارو شکر که کلید داشتم...

کلید را داخل در انداختم...

و می دیدم که به ماشینش تکیه زده و با لبخند نظاره گر رفتار من است...

با دیدن لبخند ژکوند مسخره اش پوفی کشیدم و با حرص در را پشت سرم بستم...

اما انگار پایش مانع بستن در شد...

در را کمی هل داد و من کناررفتم...

قدم تند کرد تا حتی قدم هایش نزدیکم هم نشود...

از دست خودم عصبانی بود...

براي احساسات ناخوشایندم...

براي آن لحظه اي که غرور اسیب دیده ام مهمتر از تنفرم به او شد...

دلم بیشتر از همیشه دوري میخواست از اویی که برایم هر قدمش ضربه بود...

به اتاقم که رسیدم نفس راحتی کشیدم...

و خود را روي تخت ولو کردم...

و براي اولین باراز داشتن تخت بزرگ دو نفره خدارو شکر کردم...

انگار راه نفسم بسته شده بود...

داشتن خفه میشدم...

هوا میخواستم...


romangram.com | @romangram_com