#بغض_محیا_پارت_230

امیر عباس مغرور داشت سر صحبت را با من باز میکرد یا من خیالاتی شدم؟...

هنوز در شگفت بودم از حرکت بی نظیرش...

پلک آرامی زدم...

- خبري نیست...

و دوباره به بیرون خیره شدم...

قطعا اگر این اتفاق چند وقت پیش می افتاد...

همان دم از خوشحال پس میافتادم و به جواب دادن نمی رسیدم...

شاید یه خاطر همین است که میگویندخدا کند،خدا تا همان وقتی که آروزي چیزي را داره آن را بدهد...

شاید نیم نگاهی از سمت امیر عباس تا همین چندوقت پیش براي تمام عمرم آروزیم بود اما حالا...

امیر عباس دقیقا همان چیزي بود که براي همه ي عمرم در مغز و قلبم کشته بودم...

و مغزم بی او دوام اورد و قلبم؟! نمی دانم...

با یاد قلب مرده ام و سرنوشت غم انگیزم انگار بغض کهنه ام گلویم را فشار میداد...



و نمی دانم چرا دلم حرف زدن می خواست...

نمی دانم چراباز هم دلم می خواست امیر عباس سر صحبت را باز کند...

نمی دانم؟!...

شاید بخاطر غرور زخمی شده اي بود که انگار با شنیدن خرید عروسیشان دوباره سر باز کرده بود...

و چرك و خون خاطرات روي ذهنم جاري شده بود...

نفس عمیقی کشیدم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم خسته بودم خیلی...

دلم حتی فکرکردن هم نمی خواست...

ماشین که از حرکت ایستاد...

تکانی خودم امامیلی به باز کردن چشم هایم نداشتم...

انگار می خواستم در همان خلسه بمانم...

هرم نفس هایش به صورت میخورد و از تعجب چشمانم تا اخرین حد گشاد شد...

تک خنده اي زد...

- خانوم کوچولو دیگه خودتو به خواب نزنیا...

حرصی شدم...


romangram.com | @romangram_com