#بغض_محیا_پارت_229

چشاش گرد شد...

- جدي بلد نیستی؟!...

ول کن حالا من برم پس ماشین رو جا به جا کنم بنده خدا آقاهه علاف ما شده دو ساعت...

سري تکان دادم و اوهم رفت...

و به این فکر کردم تا اعلام نتایج به کلاس رانندگی برم...

قبل از اینکه مینا بیایید غذا ها را آوردند و پشت سرش مینا هم رسید...

با خنده و شوخی غذایمان را تمام کردیم...

و سفارش چاي دادیم که امیر عباس آمد...

سلام دادیم و کنار رفتم تا بشینه...

کنارمان نشست...

و رو به مینا گفت...

- خوب هستید مینا خانوم...

مینا لبخندي زد...

- امیر عباس چایی که برایش ریخته بودم را جلوي خودش کشید...

دستتون درد نکنه این خانوم ما رو حسابی از تنهایی در آوردید...

مینا هم برحسب عادت رك بودنش رو به امیر عباس کرد...

- خانوم شمارو من نباید از تنهایی در بیارم...

مگه نه محیا؟!...

چشم غره اي به مینا رفتم...

و امیر عباس هم انقدر باهوش بود که منظور مینا را بفهمد...

کمی که نشستیم امیر عباس گفت...

- خب بریم؟!...

موافقت کردیم و قرار شد پشت ماشین مینابریم و تا خانه اش برسانیمش...

که به خانه رسید، امیر عباس هم راه خانه را در پیش گرفت...

من هم بی تفاوت به بیرون خیره شدم...

- چه خبر؟!...

نیم نگاهی به طرفش انداختم...


romangram.com | @romangram_com