#بغض_محیا_پارت_228
موبایلم زنگ خورد...
قبل از جواب دادن به ساعت نگاه کردم...
از یازده گذشته بود...
و نام امیر عباس روي تلفنم چشمک میزد...
جواب دادم...
- بله؟ بی آنکه سلام کند گفت...
براي من آدرس نیومده...
لب فشردم تا چیزي نگویم...
می خواستم بگم می ترسیدم مزاحم خرید عروسیتون بشوم...
اماباز لب دوختم...
صدایش خسته تر از آن بود که تکه بارش کنم...
- ببخشید سرم گرم شد یادم رفت...
- عیبی نداره، الان کجایی؟!...
- اومدیم دربند شام بخوریم...
- خیلی خب میام اونجا...
- نه ممنون، مینا ماشین داره با اون بر می گردم...
شامتو بخور نیم ساعت دیگه اونجام...
و بی خداحافظی قطع کرد...
همانطور که سلام نداده بود، بی ادب...
شانه اي بالا انداختم و رو به مینا کردم...
- سفارش دادي؟!...
- اره فقط بی زحمت برو ماشین رو جابه جا کن من دستشوییم داره میریزه برم دستشویی...
مات نگاهش کردم...
- چیه چرا مثل منگا نگاه می کنی منو؟!...
به خودم تکانی دادم و گفتم...
- خوب ...
من رانندگی بلد نیستم...
romangram.com | @romangram_com