#بغض_محیا_پارت_227
او هم لبخندي زد و بوسه اي برایم فرستاد...
- جوون به جون خودم چشات سگ داره عبا...
- حرف نزن رانندگیتو بکن...
- اي به چشم خانوم...
همراه مینا به سینما رفتیم...
و بعد هم پاساژي که نامش که به قول مینا...
مینا کش بود...
وحقیقتا راست میگفت...
چون دیگر دست هایمان جا نداشت براي خرید هاي مینا...
و این در حالی بود که من فقط یک شال خریده بودم...
به زور خرید هاي خانم را در صندوق عقب جا دادیم...
و به پیشنهاد مینا شام هم به دربند رفتیم...
خیره شدم به فواره ي خروشان داخل حوض کوچک...
که صفاي خاصی داده بود به محیط رستوران...
بوي هواي تمیزوچاي تازه دم و قلیان میوه اي هوش از سرم برده بود...
همیشه محیط هاي سنتی را دوست داشتم...
انگار آرامش می گرفتم...
مینا کمی جا به جا شد و کنارم نشست...
کجا سیر میکنی؟!...
- هیچ جا کلا رستوران سنتی رو دوست دارم...
- اره عین منی...
حالا چی میخوري؟!...
- اممم کوبیده...
مینا خندید...
- خوبه منم برگ میخورم یه ذره ام از کوبیده تو...
خندیدم...
- اونوقت به من میگی خرس تنبل...
romangram.com | @romangram_com