#بغض_محیا_پارت_226
نمی دونم چرا چاق نمیشی با این خورد و خوراك قشنگت...
بیچاره هر کی جاي تو بود الان کنج عزلت نشسته بود...
بد بخت شوورت داره زن میگیره تو بفکر خوردنی؟...
زهر خندي زدم...
مثل اینکه او هم فهمید زیادي حرف زده که دستش رفت سمت ضبط...
و آهنگ شادي را پلی کرد...
تا به روش خودش مثلا دلم را شاد کند...
و او انگار نمی دانست،دل من خیلی وقته مرده...
و تنها لبمه که میخنده...
سرم را تکان دادم تا هر چه اسم هدي و امیر عباس بوداز سرم برود...
دلم می خواست بی خیال باشم...
آزاد...
رها...
دلم اصلا فکر کردن نمی خواست...
مینا صداي ضبط را کم کرد...
- خب،کجا بریم؟!...
نگاهش کردم...
- چه می دونم...
مثلا شما رو یه برنامه بودیا...
از من می پرسی؟!...
خب بنظرم اول بریم سینما،بعد یه خرید خفن بعدم یه رستوران خفن مهمون تو...
شکلکی برایش در آوردم...
- نه میترسم اونجوري بهت خوش بگذره زیادي...
بلند خندید...
- خیلی خب خسیس مهمون من...
بعد ادایم را درآورد - دختر حاجیم...
چپکی نگاهش کرد...
romangram.com | @romangram_com