#بغض_محیا_پارت_224

- اونو دیگه من تعیین میکنم...

آدرس و میفرستی میام دنبالت خدافظ...

با این که صدایش ارام بود...

اما چنان صلابتی داشت که اجازه لجبازي را اصلا به من نداد...

سریع ابی به صورتم زدم...

وبه. رژ صورتی رنگی اکتفا کردم...

مانتو و شال زرشکی را زیر چادرم سرم کردم واز در بیرون رفتم...

میدانستم به خاطر تاخیرم مینا کله ام را میکند اینقدر با عجله از در بیرون رفتم که پشت کفشم را در حال راه رفتن بالا دادم...

در را باز کردم و به سرعت از دربیرون رفتم...

که صداي بوق پرایدي که جلو در بود از جا پراندم...

به سمتش برگشتم تا چشم غره اي نثارش کنم...

که مینا کله اش را از پنجره بیرون آورد...

- بیا بالا خانوم خوشگله برسونمت...

چشمانم گرد شد...

- مینا؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!...

ابرویی بالا انداخت...

- گفتم امروزو بهت حال بدم...

ما اینیم دیگه...

خندیدم و سوار ماشین شدم...

سریع کولر را روشن کردم...

- واي مردم از گرما، خوب شد تو اومدیا وگرنه چطور تا انقلاب تو این گرما میومدم...

چپکی نگاهم کرد...

- اي خرس تنبل...

و دست برد کولر را خاموش کرد...

- پول بنزینم میدي اینجوري دست و دلباز واس خودت کولرروشن میکنی؟...

خندیدم...

- اره الکی دختر حاجی نشدم که...


romangram.com | @romangram_com