#بغض_محیا_پارت_223
- اممم ...
بله...
راستش می خواستم عصري با دوستم مینا برم بیرون، یکم خستگی در کنیم...
هر کاري کردم نتوانستم اجازه بگیرم...
زبانم نچرخید اصلا...
- والا من شنیده بودم ادم که خسته میشه میره میخوابه...
نه گردش و تفریح...
حرصی شده بودم از حرفش...
با اینکه حس میکردم لحن شوخش را...
- به هر حال زنگ زدم اطلاع بدم پسر عمه...
خدانگهدار...
- وایسا خانم...
یادم نمیاد که اجازه داده باشم...
پوف صداداري کشیدم...
صداي تک خنده اش را از پشت گوشی شنیدم...
داشت بازي میکرد؟!...
- چه ساعتی میري؟...
سریع پاسخ دادم...
- پنج قرار دارم...
- باشه برو...
فقط رسیدي آدرس هر جایی رو رفته بودید برام بفرست...
برگشتنه دیر وقت میشه میام دنبالت...
- لازم نیست خودم میام...
صدایش جدي شده بود...
از همان لحن هایی انقدر محکم،که اصلا نمی توانست نقص شود...
romangram.com | @romangram_com