#بغض_محیا_پارت_222
اما مگر مهم بود؟!...
منکه خیلی وقت بود که احساسات دخترانه را در خودم کشته بودم...
آخرین قاشق غذا رو فرو دادم از جا بلند شدم...
زن عمو پروانه که انگار از حرفی که زده بود پشیمان بود،هول زده گفت...
- کجا خاله جون؟میشستی پیشمون حالا...
لبخندي مطمئن به رویش زدم تا متوجه شود ناراحت نیستم...
- یکم خستم زن عمو میرم بخوابم...
لبخندي زد و سري تکان داد...
ومنهم راه اتاق را در پیش گرفتم...
یک ساعت چرت انگار می توانست ذهن قلب خسته ام را کمی التیام ببخشد...
با صداي زنگ ساعتم از جا پریدم...
چهار بود...
و یک ساعتی وقت داشتم براي رسیدن به قرارم با مینا...
تلفنم را برداشتم تا به امیر عباس تماس بگیرم...
دستم که روي دکمه يcall رفت کمی تردید کردم...
نمی خواستم وسط خرید عروسی اش مزاحمش بشوم...
اما به خودم نهیب زدم...
- به توچه محیا؟! تو کار تو بکن...
دکمهcall را فشار دادم ...
و دو بوق نخورده بود که صداي خسته اش داخل گوشی پیچید...
- بله؟ -سلام...
- سلام عزیزم...
عزیزم ؟!...
او مرا عزیزم صدا کرده بود؟!...
از کی تا حالا عزیزش شده بودم؟...
صدایش را دوباره شنیدم...
- محیا؟ کاري داشتی؟!...
romangram.com | @romangram_com