#بغض_محیا_پارت_221
بابا از من مظلوم ترگیر نیوردین؟...
وناخنکی به سالاد زد...
که زن عمو پروانه پشت دستی بهش زد...
- کم شکم چرونی کن بچه...
نعیم هم با پرویی صندلی اش را عقب کشید...
- اي بابا...
مامان تو باز منو گذاشتی سر راه،یه خیار بود دیگه...
زن عمو پروانه هم چشم غره اي رفت...
و مادرکلافه گفت...
- وا؟ دخترا پاشید غذارو بکشید دیگه، همینجور نشستن پاشیدببینم...
لبخندي زدم به این بی درك بودن هاي مادرم...
داشت به دختر هایی دستور میداد که از 6صبح بیدار بودندو اندازه ي عالم استرس کشیده بودنداز صبح...
از جا بلند شدم و برنج کشیدم...
سرسفره که نشستیم جاي عمه را خالی دیدم...
- راستی مامان عمه کو؟ساحلم انگار از صبح نیست؟...
مادرانگار اخمش در هم رفت...
- بیرونن غذاتو بخور...
ابروهایم بالا پرید...
که زن عمو دنباله حرفش را گرفت...
- والا نمی دونم انگار محیا عروس نبود که خرید عروسی نمی خواست؟!...
هدي خانوم از دماغ فیل افتاده انگاربا اون اخلاق نچسبش...
مادر میان حرف زن عمو آمد...
- پروانه جون...
و انگار زن عمو فهمید زیادي حرف زده که ساکت شد...
پس رفته بودند براي عروس رویاهاي شوهرم خرید عروسی...
هه...
چه تراژدي تلخی داشت زندگیم...
romangram.com | @romangram_com