#بغض_محیا_پارت_220
میتونی یه مدت سفر بري یا حتی...
حتی...
دوباره مکث کرد:...
انگار خیلی سختش بود حرفش را ادامه دهد...
حتی طلاق بگیري...
با این که میدونی چه معنی داره تو خانواده ما...
سري تکان دادم...
راجع به این موضوع که حرف میزدم انگار راه نفسم بسته میشد...
پس بی آنکه حرفی بزنم با اجازه اي به آقا جون گفتم واز اتاق بیرون رفتم...
پوفی کشیدم و به سمت اتاق گام برداشتم...
که صداي مادر باعث شد بایستم...
- کجا مادر؟بیا نهاره...
سري تکان دادم...
تازه یادم افتاد که دلم مالش میرود از گرسنگی...
راه عوض کردم وسمت اشپزخانه رفتم...
نگار و دریاداخل آ شپزخانه بودندواز قیافه هایشان معلوم بود کنکور را چطورداده بودند...
زن عمو هم دائم بهرشان غر میزد...
که با آخرین حرفی که زن عمو هاجر زد خنده ام را نتوانستم جمع کنم...
- هی گفتم بخون فقط دنبال مسخره بازي هاي اون نعیم بودید یا هرموقع وقت درس خوندن بود یا دستشویی داشتید یاخوابتون میگرفت بیا اینم نتیجش...
جلو رفتم ودستم را روي شانه ي نگار گذاشتم...
- بابا بی خیال زن عمو،ایشالا سال دیگه...
زن عمو هم شانه اي بالا انداخت...
- من که میدونم سال دیگه ام همین آش و همین کاسست ببین کی گفتم...
فقط ببینم اون نعیم جز جیگر گرفته نزدیک اینا کپیده من میدونم با اون...
نعیم را هم که انگار مویش را اتش زده بودند ظاهر شد...
- اي باباتقصیر من چیه خاله جون؟همه چیز میوفته گردن من...
romangram.com | @romangram_com