#بغض_محیا_پارت_219

کنارش نشستم و سینی را روي عسلی کوچک گذاشتم...

- چی کار کردي دخترم؟...

سري تکان دادم...

- خدارو شکربد نبود باید ببینم جوابا چی میاد حالا...

چاي داغش را نزدیک لب برد...

ایشالاکه عاقبت بخیر باشی...

ممنون آقا جون...

نفس عمیقی کشیدم وجرعه اي چاي نوشیدم...

- راستی آقا جون با اجازتون عصري با مینا میریم بیرون،کمیم خستگی این چند ماه از تنمون درآد...

آقا جون چایش را داخل سینی گذاشت...

- باشه دخترم،اما قبلش از شوهرت اجازه بگیراختیار دارت اونه...

هر چیم که باشد تو نبایدبی حرمتش کنی،میدونی که چقدر مغروره...

سکوت کردم...

چیزي براي گفتن نداشتم...

حقیقتاآقا جون راست میگفت...

از جا بلند شدم...

- چشم اقا جون حق با شماست تماس میگیرم با هاشون...

آقا جون سري تکان داد وگفت...

- بشین بابا باهات حرف دارم...

سرجایم نشستم...

دست هایش رادر هم گره زده بود...

مثل همیشه که میخواست چیزي بگوید که سختش بود...

- راستش دخترم میدونی که وعده ي عقد و عروسی امیر عباس نزدیکه...

مکث کرد...

ومن بی هیچ احساسی منتظر ادامه ي حرف آقا جون شدم...

- میدونم سختته دخترم...

بدون اصلا مجبور به تحمل نیستی...


romangram.com | @romangram_com