#بغض_محیا_پارت_218
داخل شدم...
عمه و مادر و زن عمونشسته بودندو نگرانی در نگاهشان موج میزد...
سلامی کردم...
جوابم را دادند و عمه رویم را بوسید...
- چه خبر عزیز چجوري بود امتحان؟!...
میدونم کمه اما شرمنده ي تک تکتونم -خودش را جمع و جور کرد ...
-چیشده ...
مقنعه ام را کمی صاف کردم...
خدارو شکر، بد نبود...
مادر با هیجان پرسید: یعنی قبول میشی...
شانه اي بالا انداختم...
- نمی دونم مادر تا جواب نیاد که نمی تونم بگم...
زن عمو هاجر که این روزها عجیب افسرده شده بود رو به من کرد...
- ایشالا قبول میشی دخترم...
لبخندي زدم به چهره ي خسته اش...
- ممنون زن عمو...
وچایی ازسینی که دست زن عمو پروانه بود برداشتم وبا شیطنت گفتم...
- دستت درد نکنه زن عمو...
لبخندي زد...
- بیا حالا که یه دونشو کش رفتی،این یکیم برا آقا جون ببر دوتایی بخورید...
دست آزادم را روي چشم گذاشتم...
- اي به چشم،و لیوان دستم را داخل سینی گذاشتم...
سینی را از زن عمو گرفتم و به سمت اتاق آقا جون رفتم...
در زدم وکله ام راداخل کردم...
- تق تق مهمون نمی خواي آقا جونم؟ !نگاهش از تلویزیون کوچک اتاقش به سمتم کشیده شد...
- چرا اتفاقا هوس یه مهمون خوشگل زده بود به سرم،با دوتا چایی خوشرنگ...
لبخندي زدم کامل وارد اتاق شدم...
romangram.com | @romangram_com