#بغض_محیا_پارت_217

- حالا با یه برنامه توپ چجوري؟...

لبم را جلو دادم...

- الان که خسته ام اما عصري پایه ام...

بلند خندید...

- اوه ادبیات تکامل یافتتو بخورم...

کمال همنشینیه دیگه چه میشه کرد...

- خوبه ماشالا چه با استعدادي...

خندیدم...

- برو...

عصر میبینمت پرو...



- فعلا...

- فعلا خداحافظ...

دست بلند کردم براي تاکسی،اصلا حوصله یه تیکه رفتن نداشتم...

سمند زردي جلو پایم ترمز کرد،کمی دولا شدم...

- پیروزي...

راننده عاقله مردي بود...

بیست تومان دخترم...

کمی براي این مسافت زیاد بود...

اما حوصله چانه زدن نداشتم،سري تکان دادم و سوار شدم...

یه خانه که رسیدم درزدم...

نعیم در را باز کرد...

- به به دختر عموي نازنینم،چه خبرا؟...

- سلامتی پسر عمو...

برو عقب که عجیب گشنمه...

کنار رفت و تعظیمی کرد...

- بفرمایید خانوم خانوما...


romangram.com | @romangram_com