#بغض_محیا_پارت_216
همون شناسنامه ي لعنتی که سیاه کردید کافیه...
خدا نگه دار...
و پیاده شدم و در را بستم...
و سنگینی نگاه ماتش را حس می کردم پشت سرم...
نفس عمیقی کشیدم و به ساختمان دانشگاه خیره شدم...
" مجتمع دانشگاهی ولی عصر"...
بسم الهی گفتم و وارد شدم...
هر کس مشغول کاري بود ولی...
اکثرا استرس را می شد از نگاهاشون خواند...
صلواتی فرستادم و وارد شدم...
چه خوب که اصلا استرس نداشتم...
بروي صندلی نشستم و وقتی برگه ها را دادندبا آرامش کامل پاسخ دادم...
از جلسه که بیرون آمدم،انگار بار سنگینی از روي دوشم برداشته شده بود...خوشحال بودم اندازه تمام غم هایم...
خوشحال بودم ...
انقدر با اطمینان به تمام سئوالات پاسخ داده بودم...
که انگار اصلا تردیدي نداشتم...
موبایلم را از کیفم بیرون اوردم یه تماس از مینا داشتم...
لبخندي زدم...
مثل اینکه اوهم کنکورش را داده بود...
همین که آمدم شماره اش را بگیرم،خودش زنگ زد...
دکمه تماس را زدم و صداي جیغ خوشحالش از آن طرف خط داشت کرم میکرد...
- وااااي عالی بود محیا عااالی...
- اول سلام خانوم مؤدب...
چشم غره اش را از پشت تلفن هم می توانستم حدس بزنم...
- سلام خانوم خانوما،چه جوري دادي؟ از یادآوریش لبخند به لبم آمد...
- عالی بود مینا...
انگار که او هم انرژي گرفته باشد...
romangram.com | @romangram_com