#بغض_محیا_پارت_215
- میخوام ارامش داشته باشم قبل امتحان...
به ساعتش نگاه کرد...
بجنب محیا یه ربع بیشتر نمونده...
نیش زدن رو بزار براي بعد...
دستم را گرفت و به سمت ماشین برد...
در هم برایم باز کرد...
نشستم...
چه خوب وبا ارامش گفته بود که زبانم نیش دارد ..بی حرف به راه افتاد و این روزها عجیب کار به کارم نداشت...
رسیدیم کمتر از ده دقیقه...
همین که خواستم پیاده شوم...
دستم اسیر دستش شد و داخل دستم چیزي گذاشت...
مشتم را باز کردم...
و گردنبند "ون یکاد" زیبایی کفه دستم بود...
لبخندي زد...
- فکر کنم،کمکت کنه...
براي بار اول پیش قدم شدم براي گرفتن دستش...
دستش را گرفتم و. را باز کردم...
" ون یکاد" را کف دستش گذاشتم...
نمی خواستم اصلا هیچ نشانی داشته باشم از او...
- ممنون نیازي به ترحم ندارم...
خیره شد در چشمانم...
رنگ نگاهش خشم بود...
- این ترحم نبود...
دستی تکان دادم...
- ترحم،حمایت یا هر چیز دیگر...
صورتم را نزدیک بردم...
- قبلا هم گفتم نمی خوام هیچ نشونی ازتون باشه تو زندگیم...
romangram.com | @romangram_com