#بغض_محیا_پارت_214
با همان عذاب وجدانی که داشتم...
از حس لرزش دلی که خیلی وقت بود مرده بود...
از سنگ که نبودم،بودم؟ !اگر این دل نمرده بود،قطعا باز هم می تپید برایش لعنتی...
اما چه خوب که مرده بود...
هم احساسم...
هم دلم...
ومن حتی یک روز براي مرگشان عزا نگرفتم...
نگاهش کردم باز...
هنوز منتظر بود...
واین نگاه پر محبتش مرا از خودم و خوش متنفر میکرد...
از احساس عشق متنفر میکرد...
انگار که محبت نبود؟ !او که حس محبتی نداشت در دلش برایم...
از ترحمش براي تنهاییم بیزار بودم...
سري تکان دادم به معنی سلام برایش...
واز کنارش بی تفاوت رد شدم...
گاهی باید خود را به ندیدن و نفهمیدن زد...
به هیچ قیمتی نمی خواستم این ارامشم را از دست بدهم...
چند قدمی برداشتم که کفش مشکی براقش جلوي پایم بود...
نه اخم نداشت اینبار...
انگار او هم پوستش کلفت شده بود دیگر...
- سلام دختر دایی...
تاي ابرویم بالا رفت...
از نسبتی که صدا کرد...
ومیدانم دوست نداشت این طوري صدا کردن را...
- منتظرت بودم...
- ممنونم میرم خودم...
حرف دلم را زدم...
romangram.com | @romangram_com