#بغض_محیا_پارت_213

ارام گرفتم...

- تمام سعیم و میکنم اقا جون...

عمیق نگاهم کرد...

- بر عکس لبات که میخنده،میدونم دلت بد جور پره دخترم...

اروم بودنت میدونم عاقبت خوشی نداره...

با همین جمله ي آقا جون انگار بغض کهنه ام دوباره گلویم را فشار داد...

به سختی قورتش دادم ودستش را بوسیدم...

بار دیگر پیشانیم را بوسید و ارام روي شانه ام ضربه زد...

ضربه اي که پر از اعتماد بود...

پر از حمایت...

پر از عشق...

لبخندي از سر ذوق زدم...

وبه سمت در رفتم ...

بهتر است بگویم به سمت آینده اي که میخواستم بسازم...

با همین دستهاي ناتوانی که نتونست مرا از مهلکه ي عشق نجات دهد...

میخواستم قوي باشم و نشان دهم به تمام عالم قوي بودنم را...

چفت در را کشیدم...

از در بیرون رفتم...

ماشین روشنش جلوي در بود...

خودش هم منتظربه صورتم زل زده بود...

راستش فقط کمی...

تنها کمی دلم گرم شد از حمایتش...

به خودم نهیب زدم...

متنفري ازش محیا...

متنفر...

بفهم دختره ي احمق...

اخمایم در هم رفت...


romangram.com | @romangram_com