#بغض_محیا_پارت_212
شانه اي بالا انداختم...
یاد گرفته بودم بی تفاوت باشم...
مثل همه چیزهایی که یاد گرفته بودم...
به سمت اتاقم رفتم...
مثل تمام این مدت که میگذشت و من تمام تمرکزم را روي درسم گذاشتم...
بالاخره ان چهار روز هم گذشت و بی آنکه به قول مینادر برنامه توپش شرکت کنم تمام وقتم را درس خواندم و غرغر مادر و عمه را هم به جان خریدم...
همیشه دعامیکردم شهرستان قبول شوم تا کمی از دست کنایه هاي هدي و نگاه هاي معنی دارو پر حسرت زن عموآسوده باشم کمی...
کش وقوسی به تنم دادم...
روز موعود بود ومن به طرز عجیبی ارام بودم...
همان ارامشی که برایم ارزوبود از چند ماه پیش...
شش و نیم بود وتا هشت وقت زیاد بود...
ارام ارام دوش اب گرمی گرفتم و لباس پوشیدم و سراغ صبحانه رفتم...
تنها عمه در اشپزخانه بود...
با قربان صدقه و زبان مخصوص خودش راهی ام کردو من نیاز داشتم به دعاهاي اقاجون قبل از رفتن...
به سمت اتاق اقا جون رفتم...
میدانستم بیدار است...
در زدم و داخل شدم...
عینک مطالعه اش به چشمش بود و قرآن کریم طلا کوبش را می خواند...
با دیدنم قرآن را بست و لبخندي زد...
عینکش را هم کناري گذاشت...
- صبحت بخیر دخترم...
- ممنون اقا جونم...
نزدیک شدم و پیشانی ام را به بوسه ي گرم حامی محکمم سپردم...
- وقتشه که شروع کنی دخترم؟ سري تکان دادم...
- آره وقتشه
- برو خدا به همراهت بدون به این پیروزي روحت نیاز داره ختر...
تمام سعیتو بکن...
romangram.com | @romangram_com