#بغض_محیا_پارت_211

میدونم هستی...

اما این ناراحتی واست خوبه...

باعث میشه فکر کنی ...

راستی من نمیام دیگه این چهارروز تا کنمور و هیچی نمیخونم میخوان مغزم و آزاد کنم ...

چشمکی زد ...

به توام همین پیشنهادو میدم ...

بیا بریم واست یه برنامه ن تپل میچینم ...

هلش دادم به مىسمت در و خندیدم ...

- برو واسه خودت ازین لقمه ها بگیر ...

اوهم خندیدو دستی تکان داد...

- پس فعلا...

- فعلا ...

و منتظر شدم تا از پیچ کوچه رد شود ...

که دستی دور کمرم حلقه شد ...

و مگر میشد نشناسم این دست ها را ...

- دختر خوبی به نظر میرسه...

دستش را به ارامی پس زدم...

اوهم اصراري نکرد براي برگرداندن دستش...

- خوبه...

صمیمی شدي باهاش از تنهایی در میاي...

کمی فاصله گرفتم...

از نزدیکی اش نفسم میگرفت...

- از کی تا حالا تنهانبودن من براي شما مهم شده؟ !با انگشتش کمی صورتمو نوازش داد -مهمه...

همیشه مهم بودي...

صورتم را عقب کشیدم اوهم حرکتی نکرد...

بی حرف رفت...

همانطور که امده بود...


romangram.com | @romangram_com