#بغض_محیا_پارت_210
چقدر خوب بود این در لحظه بودنش...
انگار نه که تا پنج دقیقه پیش داشت اشک میریخت به حالم ...
اي کاش میتوانستم مثل او باشم ...
درس خواتدیم تا شب و تنها تفریحمان سرزدن گاه و بی گاه ساحل بود که همیشه همراهش خوراکی داشت برایمان ...
و مینا اسمش را گذاشته بود ...
حاجی بابا ...
و من چقدر خداروشکر میکردم بابت داشتنشان...
و دعا میکردم هرچه زودتر برادرم خدمتش تمام شود و ساحل هم به آرزویش برسد...
در بهبه ي سکوت زندگیم برادرم خواستگاري کرده بود و آقاجون شرط گذاشته بود که اول سربازي بعد خواستگاري...
و من چقدر روز رفتنش گریه کرده بودم..، و نعیم براي سر کچل برادرم چه اشعاري که نسروده بود .. شب بود و وقت رفتن مینا ...
- در آغوشم گرفت...
- قوي باش محیا مثل همیشه ...
چشمکی زد...
برنامه دارم حالا حالاها...
هولش دادم له سمت در ...
برو چرت نگو فردا منتظرم ...
اخمی کرد...
اگه یه ذره ...
فقط یه ذره مخ داشتیا الان حال و روزت این نبود ...
دلم گرفت از حرفش و اخمم درهم رفت...
به شانه ام زد ...
ناراحت نشو دیوونه ...
واقعیتارو ببین ...
من کمکت میکنم..، لبخندي زدم..، مینا بود و رك بودنش.،.، سري تکان دادم ...
- ناراحت نیستم ...
گونه ام را بوسید...
- هستی...
romangram.com | @romangram_com