#بغض_محیا_پارت_209

اما فک نکنم خونواده ي هدي بدونن ...

چپکی نگاهم کرد ...

احمق جون من که زیاد نیست شوهرتو میشناسم فعمیدم با کلک کاري نمیکنه اونوقت تو هنوز نمیدونی؟؟؟؟ این امیر عباسی که تو تعریف کردي عمرا اگه نگفته باشه به خانواده ي هدي ...

شانه اي بالا انداختم ...

- چه میدونم والا ...

نه ...

این یه ریگی داره به کفشش...

با این اینکه هم عقیده اش بودم اما ...

برو بابایی نثارش کردم وگفتم...

- خیلی خب سناریو تموم شد بشین سر درست بابا کنکور چهارروز دیگست هنوز کلی کار داریم...

و سر درسم رفتم ...

هنوز یه ربع نشده بود که دوباره گفت...

- میگم محیا ...

خودکار را روي کتابم انداختم ...

- دیگه بله...

، -میگم این دارا که میگفتی...

چپکی نگاهش کردم تا ادامه دهد...

- کجاست الان ؟؟؟ به مظرم حوب کیسیه واس خودم به جون تو- ..اون همه چی تموم ...

، منم که میدونی...

خودکار را به طرفش پرتاب کردم و جا خالی داد...

چشم غره اي رفت و خنده اش را حورد ...

- بی خیر...

- مینا چرت نگو ...

درستو بخون ...

خندید...

- چشم...

و من زیر چشمی نگاهش کردم...


romangram.com | @romangram_com