#بغض_محیا_پارت_208

- زن کی؟؟؟؟؟؟؟ آرام گفتم ...

- امیر عباس...

بریده بریده گفت...

- ت ...

تو ...

چی داري میگی...

انگار بیچاره بدجور شوك شده بود ...

لیوان آبی برایش ریختم ...

- اینو بخور تا بگم ...

لیوان آبش را یک نفس سر کشید...

- خب منتظرم ...

و من نشستم و برایش از بدبختی هایم گفتم ...

از خریت هایم ...

از خامی هایم و در آخر از تنفرم ...

، با دقت نبه خرف هایم گوش میداد و اشک میریخت ...

وقتی که حرف هایم تمام شد ...

در آغوشم گرفت ...

- چقدر زجر کشیدي محیا ...

تو دختر قوي اي هستی...

اما بدون توام بی تقصیر نبودي...

هردوي شما مقصرید ...

و راستش باید بگم امیرعباس اصلا آدم بدي نیست که اینطوري ازش متنفر شدي ...

مگه حرفاي توي اون اتاق و بارها جلو روت نگفته بود ؟؟؟ باید بگم اتفاقا زیادي صادقه ...

اما این دختره بدجور رو مخمه...

اینجور که میگی همه چی تمومه..، چرا قبول کرده این وضعیتو؟؟؟؟ اصلا بگیم زیادي عاشقه و قبول کرده ...

خونوادش چی ؟ !!اونا چرا انقدر راحت قبول کرد ن؟؟ با شک نگاهش کردم ...

- نمیدونم ...


romangram.com | @romangram_com