#بغض_محیا_پارت_207

چپکی نگاهم کرد ...

- وا تو که نپرسیدي من بگم ...

الانم به صورت خود جوش احساساتم به غلیان در آمد ...

- با ز تو چرت و پرتات شرو شد..؟ !!!بشین بخونیم که حسابی عقبیم ...

، خودش را روي تخت پرت کرد ...

- هیچم عقب نیستیم ...

محیا ...

عینک مطالعه ام را زدم و کتابم را باز کردم...

- هان؟- !!میگم تو چرا تو اتاقتون عکس عروسیتو نزدي؟؟؟ از بالاي عینک نگاهش کردم ...

- امروز یه چیزیت میشه ها مینا ...

- وا خب چیه سوال پرسیدم دیگه ...

جري تر شد ...

اصلا محیا جون تو من از فوضولی دارم میمیرم ...

اصلااین دختر کدوم عموته اینجوري خودشو به شوهرت میچسبونه؟؟؟ توام که بی بخار بیخاري؟؟؟ انگار وقتش بود که دیگر اوهم همه چیز را بفهمد ...

عینکم را جابه جا کردم ...

- دختر عموم نیست...

چشمانش گرد شد...

- وا !!!مگه تو یه عمه دیگه ام داري؟؟؟ بی هوا همانطور که سرم داخل کتابم بود گفتم...

- زنشه ...

گیج پرسید ...

- وا؟ خدا روشکر زن یکی دیگست و اینجوري میچسبه به شوهر مردم ...

تکرار کردم در همان حالت ...

- میگم زنشه...

زن امیر عباس...

و برگشتم نگاهش کردم ...

چشمانش تا آخرین حد گشاد شده بود...

آخر هم فریاد زد...


romangram.com | @romangram_com