#بغض_محیا_پارت_206

به هوش و استعداده ...

ایشالا نتیجه میاد به حرفم میرسی ...

و صندلی را عقب کشید براي امیر عباس .. اوهم بی حرف نشست و من در دل خندیدم ...

چه دنیا برعکس شده ...

، و من هنوزهم برایم سوال بود هدایی که مهندس بود از خانواده اي خوب چطور که تن به دومی بودن داده..، با نشستنش کنار امیرعباس آه از نهادم بلند شد ...

اصلا دوست نداشتم مینا بفهمد این بدبختی بزرگم را ...

گرچه کمی هم بو برده بود..، مگر میشد دائم در اتاقم زندانش کنم ...

اما انقدر فهمیده بود که چیزي ازم نپرسد ...

نگارجوابی به هدي نداد و بی تفارت مشغول غذایش بود ...

و عمه صبح بخیري به پیر و عروسش داد ...

مادرهم..، و امیرعباس تنها به کلمه ي کوتاه آرامی اکتفا کرده بود...

از آخرین برخوردمار به بعد زیادي ساکت و آرام شده بود ...

و کمتر کاري به کارم داشت ...

یا بگویم اصلا کاري به کارهم نداستیم ...

گمان میکنم اصلا خبرنداشته باشد در اتاقی هستم که همه مشترك میدانستند با او...

صداي در از جا پراندم ...

اصلا دوست نداشتم مینا به آشپزخانه بیاید ...

اما تمام تلاشم براي نرفتن مینا به آشپزخانه براي سلام دادن بیهوده ماند مینا جلود در ایستاد و مثل همیشه پر انرژي سلام داد...

و دیدم که نگاهش روي هدي که کنار امیر عباس نشسته بود خیره ماند ...

و ناخن بود که در کف دستم فرو میکردم ...

بالاخره به همراه مینا بالا رفتیم ...

روسري اش را کند و روي تخت انداخت...

- آخیش ...

دختر اتاقت معرکستا اصلا به آدم انرژي میده ...

، و من میدانستم ته نگاه سوالیش را ...

خندیدم ...

- خب خداروشکر که مورد پسند خانومه بهد اینهمه وقت...


romangram.com | @romangram_com