#بغض_محیا_پارت_205

مادر لپش را پاك کرد و گفت ...

- وقت اسباب کشیه ...

دیگه خودت وسایل شخصی خودت و شوهرتو بچین ...

چشمی گفتم ...

و به سمت اتاقم رفتم تا وسایلم را بیاورم ...

تاشب وقتم را گرفت و چه خوب که او در اتاق دیگري بود و نیاز به این اتاق نداشت...

کمی یاداوري حرف مادر که روي آوردن وسایل امیر عباس تاکید داست کمی اخمم را درهم برد ...

اما شانه اي بالا انداختم ...

حالا کی میاد تک تک کشو هاي منو بگرده ...

نگاهی به کتابخانه ي کوچک گوشه ي اتاق که به میز تحریر کوچکی متصل بود انداختم .. آن صندلی کوچک چرخدار صورتی هم حسابی دلبر بود و سر ذوقم میاورد براي درس خواندن ...

و شرط میبندم ایده ي عمه جانم بود...

چیزي به کنکور نمانده بود و من تمام تمرکزم را میخواستم برایش بگذارم دیگر نمیخواستم هیچ چیزي مانع قبولشدنم بشود..، ...

حتی خودم ...

و چه خوي که میناهم همراهم شده بود براي درس خواندن کمی کمکم میکرد ...

چندروزي بیشتر به کنکور نمانده بود و مینا شده بود همدم روزهایم از صبح تا شب کنارم بود و باهم درس میخواندیم ...

و من به این آزادي و طرز فکر خانواده اش کمی ...

فقط کنی غبطه میخوردم ...

سر میز صبحانه بودم و تند تند لقمه درست میکردم و چاي مینوشیدم..، مادر چپکی نگاهم کرد ...

- وا دختر چته ؟ !!آروم تر بخور..، لقمه ام را به زور قورت دادم ...

- نه مادر جون الان مینا میاد قرار سده از نه استارت بزنیم خواب موندم ...

و لقمه اي دیگر در دهانم چپاندم ...

نگار با حسرت نگاهم کرد ...

- خوش به حالت محیا چه اراده اي داري ...

من و دریا که هیچی...

، دریا هم سري تکان دادو حرفش را تایید کرد ...

که صداي هدي از پشت سرم آمد ...

- نگار جون به تلاش نیست که ...


romangram.com | @romangram_com