#بغض_محیا_پارت_204

اوکه همیشه صادق بود و من فقط میخواستمش...

عین بچه ي پنج ساله اي که تمام آرزویش همان آبنبات چوب هفت رنگ پشت ویترین مغازست ...به هر قیمتی...

میخواستمش ...

من خودم هم بی تقصیر نبودم ...

اما تمامش میکردم این بازي که شروع کرده بودم خودم ...

داخل ماشین نشسته بود و سرش روي فرمان بود ...

با سوار شدنم سر بلند کرد ...

بی انکه نگاهم کند به راه افتاد ...

قرمزي چشمانش گویا دردش بود...

انگار اوهم کم درد نمیکشید...

سرم را به شیشه ي ماشین تکیه دادم ...

نم باران میزد ...

و غم دام را هزار برار میکرد با انگشت روي بخار شیشه نوشتم ...

بعد از تو باز عاشقـی و باز ...

آه نه ! این داستان به نام تو اینجا تمام شد...

به خانه رسیدیم ...

چراغ ها خاموش بود .. همه خواب بودند ...

با دو از پله ها بالا رفتم و خودم را به مامن تنهایی هایم سپردم ...

روز ها تکرار میشد پشت هم میگذشت...

چندروز بعد به قول مادرم وقت اسباب کشیم به اتاق کذایی بود ...

بدهم به نظر نمی آمد در اتاقی باشم که جاي جایش مرا به یادش نمی اندازد ...

و حسابی سلیقه ي مادر و عمه مرا سر ذوق آورد ...

آن پرده هاي گلبهی همرنگ روتختی گل ریزم ...

با سرویش خواب سفید رنگش ترکیب جالبی بود ...

..

ازهمه بیشتر بزرگ و دلبازیش با آن پنچره ي بزرگ حسابی خوشحالم کرد و فرش گرد و کوچک صورتی رنگ وسط اتاق هم حسابی با مزه بود ...

بوسه اي روي گونه ي مادر و عمه کاشتم ...


romangram.com | @romangram_com